حاج ملا هادي السبزواري
345
شرح مثنوى
دائم بدهد ، و اين كرات را در پوست بيضه جا بدهد ، بدون آن كه كُرات را كوچك كند يا پوست بيضه را بزرگ كند ، و از اين قبيل محالات دگر . و كلام خود را نمىفهمد كه مىگويد خدا قادر است بر هر چيز . و اينكه كرات را چنين كند ، اين « چيز » نيست ، « لا شىء » است . پس در قدرت ، نقص نيست . شريكِ بارى محال است . اين قدر ندانسته است كه امكان يا حدوث ، مناطِ حاجت به علَّت است ، نه امتناع از فرطِ نابودى ، و نه وجوب ذاتى از فرط جلال و تماميتِ در بود . پس هر چه « ممكن » است ، « مقدور » است . بلى هر محالى را در عالم ذهن ايجاد كرده - كه تصور وجودى است . پس اينكه سائل قشرى گويد : ( ( 1740 ) ) آن كه آتش را كند ورد و شجر * هم تواند كرد اين را بىضرر ن 1128 19 - ك 378 26 هم تواند كرد اين را : يعنى آتش را . بىضرر : اگر مىگويد بكند بىاحراق كه آتش نباشد ، بلى كرده . آتش را هوا مىكند و اگر مىگويد آتش باشد و احراق نداشته باشد ، تناقض مىگويد و نمىفهمد چه ، آتشى كه احراق نداشته باشد ، سخونت و نضج و طنج و تعديل ندارد . پس آتشى است كه آتش ندارد و اگر مىگويد احراق داشته باشد ، ولى ضرر نداشته باشد ، مىگوييم بىضرر است . تو ديدهء بد بين و ضرر بين را كور كن و بدان و ببين كه هر وجود - به جهت وجودى - خير است ، و شر حكايت از عدم است - كما مرّ . و اگر اين را نمىفهمى ، لااقل نسبت بده اين ضرر را - كه پنبه اى تو را سوزانيده - به انتفاعاتى كه در عمرت از آن به تو رسيده ، از نضج و تعديل در بدنت و در اغذيه ات ، و اضائت در شب - كه خليفهء نيّرين مىشود - چه جاى انتفاعات نظام كل ، تا آن كه شرم كنى كه آن را « ضارّ » بگويى . ( ( 1741 ) ) آن كه گل آرد برون از عين خار * هم تواند كرد اين دى را بهار ن 1128 20 - ك 378 27 اين دى را بهار : اگر مىگويد : دى باشد و بهار هم باشد - در يك جا - تناقض است . و اگر در دو جا ، پس زمين كروى است . پس چنان كه جايى شب است و جايى روز ، و جايى طلوع است و جايى بين طلوعين ، در صُقعى از اصقاع بهار است ، و در صقع ديگر فصلِ ديگر . و اگر مىگويد : هميشه بهار باشد و دى نباشد ، پس حرارت غريزى نبات و حيوان در بواطن محصور نخواهد شد . چه ، مقرّر است كه در زمستان حرارات در باطن كار مىكنند . و اگر تابستان نباشد ، رطوباتى كه مايهء عفونات است كى مىخشكد ، و فواكه و غلَّات كى مىرسد ، و قس عليه .